
پس از سالها از چاپ نشریه چاووش مربوط به تخریبچیان گردان تخریب ل ۲۷ و ماهها پیگیری سه نسخه آخر آن توسط پیک ارسال شد .که مطلب بالا حضورتان تقدیم میگردد.

پس از سالها از چاپ نشریه چاووش مربوط به تخریبچیان گردان تخریب ل ۲۷ و ماهها پیگیری سه نسخه آخر آن توسط پیک ارسال شد .که مطلب بالا حضورتان تقدیم میگردد.
درگیری صوتی
سال ۱۳۶۴در ماههای گرم و در منطقه تپه رحمان در جنوب شهر مهران به عنوان تخریبچی حاضر در منطقه حضور داشتیم جاهایی که در دید عراق نبود روزها به میدانهای مین خودمان سرکشی می کردیم و در مناطق دیگر شبها میادین مین را سر می زدیم، مسئول دسته تپه رحمان که بسیار شجاع بود به من گفت روزها عراقی ها برایمان تا شب با یک بلندگو که در دید هم نیست یا موزیک پخش می کنند و یا اطلاعیه به زبان فارسی می دهند، خلاصه اعصابمان را خرد کرده اند، با هم قرار گذاشتیم که شب برویم و بلندگو را پیدا کنیم و چون منطقه تپه ماهور بود خیلی کار سخت بود، بعد از ساعتها تلاش بلندگو را پیدا کردیم و پس از قطع سیم, بوق آن را آوردیم، تا ظهر بچه ها آسایش داشتند و عراقیها بعدازظهر دوباره یک بلندگوی دیگر نصب کرده بودند و حسابی فحاشی هم می کردند، پیشنهاد دادم که از تبلیغات لشکر بخواهیم برای این خط یک کار تبلیغی کند و ما هم برایشان از نوارهایی که قبلاً تهیه شده بود بگذاریم بعد از چند روز این کار انجام شد که دوباره اطلاع دادند مثل اینکه عراقیها بوق بلندگو را برده اند، در روز سری به محل قرار دادن بوق بلندگو زدم که دیدم آن را بریده و برده اند، صدای بلندگوی آنها را دنبال کردم و آن را برداشتم و جای بلندگوی خودمان نصب کردم و آن را در جایی قرار دادم که بچه های خودمان در سنگر پدافندی ببینند که در صورتی که عراقی ها به سراغش آمدند آنها را بزنند ولی متاسفانه عراقی ها عصبانی شده بودند که تا شب آنقدر تیر و خمپاره و توپ مستقیم زدند که چیزی از بلندگو نماند، برای شبهای بعدی یک بوق قوی تر آوردند و آن را در جایی که در تیررس نبود گذاشتیم و در روبروی آن ۳
عدد مین کیکی بصورت مثلث کار گذاشتیم و آمدیم و بچه های تبلیغات کار تبلیغی خودشان را شروع کردند چند روزی گذشت متوجه شدیم که عراقی ها نه بلندگو را برده اند و نه سیم آن قطع شده برای سرکشی که رفتم دیدم یک پای عراقی جامانده و رد خون به سمت خاکریزهای خودشان.
روزی یک عرب گناهکار آمد پیش رسول خدا ص سوال کرد روز قیامت چه کسی از ما حساب میکشد
رسول خدا (ص) فرمودند .<خدا> عربه خوشهال شد و خندان ُو شروع به شادمانی کرد .
مردم گفتند :تو که اینهمه گناه کردی و نافرمانی خدا پس چرا خوحشحال شدی ؟
گفت : آن کسی که از ما حساب میکشه ُ کریمه ُ رحمان است و رحیمهُ ......یا الله



بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
نشنو از نی ُ نی نوای بی نواست
بشنو از دل ُ دل حریم کبریاست
نی چو سوزد ُتل خاکستر شود
دل چو سوزد محرم دلبر شود
آخرین سروده شهید رحیمیان
متخلص به حمید
زظلم و جور ظالمان سوخته است منزلم ناله غمفزای تو میخ در است بر دلم
غنچه ناشکفته ای پرپردست ظالمان سوخته جان و خسته دل می رود از مقابلم
روی خوشی که حرمتش، خالق عالمی شده سیلی ظلم اشقیا کرده دوباره مشکلم
بعد از تو ای گل و فا، علی ندیده جز جفا پیش رسول مصطفی خجلت و شرم حاصلم
بعد تو من بدون کس، مانده میان خار و خس حرامیان زپیش و پس، غربت و درد شا ملم
در غم تو حمید هم ناله کنان سر زنان موج غمت از این خطر مگر برد به ساحلم

بمناسبت سالگرد عملیات بیت المقدس این خاطره را از زبان
شهید سید عباس ساداتی نوشتم
گفت در عملیات بیت المقدس آنقدر آرپی جی زده بودم که از دو گوشم خون می آمد و دیگر چیزی نمی شنیدم می گفت در یک شب تا ظهر فردای عملیات ۲۱ تانک – نفر بر و خودروی عراقی را با آر پی جی منهدم کردم.

پیر و مرشد گردان
همه نیروهای گردان تخریب در نوع خودشون بی نظیر بودند بعنوان مثال از روزی که وارد گردان شدم یه پیرمرد قوی هیکل با عینک ته استکانی و قدبلند و صدای کلفت با سن حدوداً 68 سال توجه ام رو جلب کرد و به دلایل زیاد همه اون عاشق واقعی عشق آفرین را می شناختند، بله حاج آقا حافظی رو میگم، پدر شهید بود و در تدارکات گردان کار می کرد تا وقتی بود توزیع غذای بچه ها را انجام می داد و برای همه پدری می کرد، صدای اذان و نوع اذانش واقعاً تک بود و صبحها همیشه بعد از اذان صبح می گفت صبح که سر می زند .... خدا نظر می کند، بنده چقدر بی حیاء ...... خواب سحر می کند.
تا وقتی که در گردان حاضر بود چیزی به اسم کم آمدن غذا معنی نداشت، همه فهمیده بودن که دست پرخیر و برکتی داره، کم حرف و مهربان و دلسوز، خیلی کم به مرخصی می رفت، یادم هست که وقتی عملیات می شد چنان اصرار می کرد که با بچه های گروهانها توی عملیات حضور داشته باشه، وقتی بهش می گفتند حاج آقا نیاز به حضور شما نیست، می گفت مگر بچه هام توی عملیات غذا نمی خوان و یا اینکه خیلی صادقانه و محکم می گفت من پیر شدم و معلوم نیست چقدر دیگه زنده باشم اجازه بدید این آخری عمری یه کاری بکنم شاید من رو هم توی کاروان شهداء راه بدن و باز هم می گفت شاید جایی لازم شد که برای بازکردن معبر بچه ها برن روی مین، حداقل بدرد این کار که می خورم، یکنفر از این جوانها که زنده بمونه خیلی بهتره و اصرار و اصرار، یکی دیگر از خصوصیات پیر بسیجی این بود که سالها بود نماز شبش ترک نشده بود، با اون سن زیاد در دل شب ساعتها ایستاده نماز شب می خوند ، یادم می یاد یکی از بچه های گروهان امام حسن (ع) از ش پرسید حاج آقا چطوری هر شب بیدار می شی و نماز شب می خونی، چه جواب زیبایی داد که شاید در اون زمان خیلی خوب نفهمیدم چی گفت، با حالتی نرم و صدای لرزان گفت پسرم تا حالا شده عاشق بشی و یا اینکه با کسی که خیلی دوستش داری و دوست داری اون رو ببینی و باهاش حرف بزنی قرار ملاقات داشته باشی، اگر برات این موضوع اتفاق افتاده باشه حتماً می دونی که دائماً لحظه شماری می کنی که اون زمان برسه و از ترس اینکه خواب نمونی خوابت نمیبره من همیشه با خدا این حالت رو دارم دائماً لحظه شماری می کنم که ساعت ملاقات زودتر برسه تا بتونم باهاش حرف بزنم آره پسرم من عاشق حرف زدن با رب العالمین هستم، چرا خواب بمونم یک عمر خواب بودم، چقدر حرفهاش به دلم نشست، خداوند رحمتش کنه و با شهداء مهشور شود انشاء الله. صبح که سر می زند خدا نظر می کند – بنده چقدر بی حیا خواب سحر می کند.( آخرش هم معنی عاشقی را نفهمیدم تا اینکه نعمت با عاشقان بودن را ازم گرفتند.)
شادی روح مطهرش فاتحه بخوانید.

جنگ پرچم
سال ۱۳۶۴ بود احتمالاً بهار و هوا در منطقه مهران که مرز بین غرب و جنوب ایران عزیزمون است بسیار عالی بود در نزدیکی شهر مهران یک روستایی بود مخروبه بنام بهین بهروزان عراقیها در چند سریکه حمله کرده بودند از اونجا به عنوان پناهگاه استفاده می کردن در اون سال این روستا بین خط ایران و عراق قرار گرفته بود و جایگاه خوبی بود برای نیروهای گشتی ایران و عراق یک تانک سوخته عراقی هم نزدیک این شهر بود و یکی از روزها که برای شناسایی با چند تن از بچه های گردان حمزه رفته بودیم دیدیم روی تانک یک پرچم عراق نسب شده اونو برداشتیم و فردا شب یک پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران نسب کردیم و خیلی این کار برامون احساس غرور و برتری داشت بعد از چند شب که دوباره به اتفاق شهید رحیمیان رفته بودیم سرکشی و سرگوشی آب بدیم که آیا دشمن شبها نیرو بعنوان کمین توی بهین بهروزان می یارن یا نه و نیروهای گشتی عراق تردد دارن یا اینکه اگه دیده بان شب بیاد تو روستا برای گرا دادن دید خوبی داره و خلاصه در نهایت اعلام حضور کنیم که ما بیداریم و سرحال، به تانک که رسیدیم دیدیم که پرچم عوض شده و دوباره یک پرچم عراق روی تانک سوخته گذاشتن خیلی ناراحت شدیم ولی با تمام احتیاط رفتیم جلو و کاملاً چک کردیم که تله و یا مین نباشد و پرچم را برداشتیم و برای فردا یک پرچم ایران را جایگزین کردیم ، اما احتمال می دادیم که باز هم این کار تکرار بشه با شهید رحیمیان از قبل هماهنگ کرده بودیم و تعداد سه مین ضدنفر و یک مین گوشکوبی که خیلی خوب تله می شه و درصد عمل کردنش زیاده برده بودیم و در مسیر عبوری عراقی ها سه مین را بصورت مثلث کاشتیم و مین گوشکوبی را هم به پایه پرچم تله کردیم و اومدیم حدود ۲شب بعد برای سرکشی که رفتیم دیدیم که پرچم افتاده اما نبردنش و خبری هم از پرچم عراق نیست کمی که دقت کردیم متوجه شدیم تله عمل کرده و مقداری خون و لوازم پانسمان روی زمین ریخته شده ضمناً یکی از مینهای ضد نفر هم عمل کرده ، دو تا مین دیگر را خنثی کردیم و پرچم را هم برافراشته و بوسه ای به اون زدیم و تا وقتی که اونجا بودیم کسی جرات نکرد سمت پرچم ایران بیاد، درس خوبی گرفتن که هر جا پرچم ایران را دیدن از دور احترام بذارن.
تخریبچی : سیدقاسم ساداتی

شهید سید عباس ساداتی از جمله شهیدانی بود که از سالها قبل سن شهادتش را میدانست،
بطوریکه بارها گفته بود :
من در بیست ویک سالگی شهید می شوم
ولادت: تیرماه ۱۳۴۳
شهادت: تیرماه ۱۳۶۴
آن شهید بزرگوار آرزو داشت در جبهه ها ی جنوب شهید شود
محل شهادت: فکه (شرهانی)
و هیچ اثری از او باقی نماند
(هنوز هم بی مزار است)
فرازی از وصیت نامه شهید:
من با آگاهی کامل به جبهه رفته و دیگر بر نمیگردم .
از خداوند برایم طلب بخشش کنید و فاتحه را فراموش نکنید
بارها خواستم از شهدا مطلب بنویسم نمیدانم چرا توان نوشتن ندارم.
با اینکه کلی خاطرات همراه با عکس از آنها دارم ..........
خدایا کمکم کن ........................روحیه ام خراب شده ...........شهدای عزیز شما هم همکاری کنید .